تبليغاتX
شب نوشته

شب نوشته

انگارى هرگز نبوده ام ، چندين ماه زودتر ازينها سوكوار امروز نانوشتنى بوده ام، آنقدر سوكوار كه ذره اى احساس براى نوشتنى هاى نوشته نشده باقى نمونده، آنقدر سوكوار كه يك خود بزرگ، محترم ، مهربان، دوست داشتنى ، صبور، قوى،  سپيد، متواضع، مددكار، آرزومند، يك خود بى خود انگار هزار هزار سال پيش مرده و من براى يكى يكى هجاى همه صفتهاى سپيدش اشك ريخته باشم. گم شدم ،  آنچنان كه انگارى هرگز نبوده ام. اين نوشته هم هيچ مرثيه اى براى از دست رفتگانم نيست،  چنانى هرگز نبوده ام ! 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:5  توسط شهره  | 

ماه هاست كه پشت اين لبخند نا خود آگاه صداى هاى هاى قلبمو كه تندتر از معمول مى زنه پنهان مى كنم. اينجا بيمارستان دومين محل تولد منتظر رسيدن زمان موعود براى يه گفتگو ديگه، دوباره وقتشه از خواسته هام بى پروا بپرم توى زبان و بذارم اين تپش قلب راه منو به آينده باز كنه ، دنبال لبخند پس از تلاطم آرزو و واقعيت از همه شهر ها و رويا ها گذشتم، شايد همين بار! 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:50  توسط شهره  | 

عشق نه به رنگ سرخ جارى درون رگهايم، نه به شكل پنجمين عدد واژگون، نه به شيرينى  شير و شكرو شكلات، نه به نزديكى يك لبخند ، نه به بزرگى دل هاى جدا از هم، نه به وسعت نفس هاى براى هم ، نه به زيبايي لحظه هاى مدور، نه به خاطر من، به خاطر تو، نه حتى به خاطر ما، عشق نه  حتى به جاى زيستن ما ... كه  هر نفس تاريك ترين روزنه است، تلخ ترين بوسه ، دورترين آواز، كوچكترين آرزو، ناچيزترين  هوا، ناتوان ترين كلام، بى صدا ترين تصوير، سخت ترين تصميم، برنده ترين دشنه، سردترين آوا ، كوتاهترين رويا ... هر زمان كه صرف ساده فعل ها  تنها به يك ميم ختم شود ...

واى از ما، بى همگان به سر شود ، هرگز بى تو به سر نمى شود، داغ تو ...تو.... دارد اين دلم، جاى دگر نمى شود

- پ.ن: اندر احوالات سالهاى برفى و زمان و مكان خود ساخته در خارج از زمان و مكان نامبرده  و طرح  ساده يك دل دادگى كوچك به تنگى دورى از خانه و پوست انداختن مداوم و راه پر پيچ و خم علم و دانش و به نزديكى بى تدبير و دوستى بي انتها و اينقده بودم اينقده شدم.... خلاصش خواستم بگم هرگز در ستايش عشق نخواهم نوشت، هر چه هست جا و زمانيست كه صادقترين روياى زيستن ماست در چهار ديوارى تنگ تنگ دنيا، نوشتن براى راحت تر زيستن كنار هم، بى دغدغه نگاه و منت كسانى كه مثل خود خود ما جاى ديگرى، گوشه چهار ديوارى ديگرى به رويا بافى زيستن مشغولند. براى توهم باقى ماندن و جاودانگى شايد.... قانون سوم نيوتن فقيد!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 5:11  توسط شهره  | 

خب كم كم وقته يه شروع تازه بايد برسه٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠٠انتظار حلقه سنگين حلقم٠٠٠٠٠

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 3:54  توسط شهره  | 

 به سلامتی ریلیز شدم بالاخره. مری کریسمس و اینچنین است اندینگ فصل کارولینسکا در هودینگه دویژن پاتولوژی و اوستوکلاستهای عزیزم ... پایان بخش دوم
فصل سوم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 19:12  توسط شهره  | 

خب درسته که زندانی نمی شی توی همهمه بی دروپیکر زندگی با یه دل بستن و یکی شدن سقف بالای سرت .اما یه روزایی دلت می خواد دیواری باشه شاید که سی سال بر باد رفته عمرتو به شونه هاش  تکیه کنی و فقط زار بزنی ... کفش هایم کو ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 13:15  توسط شهره  | 

روپوش آبی سل هود رو به میخ آویزون کردم و فرش آبی کف اتاق دوست پهن کردیم که یادمون نره چهره آبیش همین نزدیکی ها رنگ باخته. ملانکولیا! و روز آخر سل لب... دو سه روز دیگه روپوش سفید هم آویزون می شه و من رهایی و پا بستگی و دل بستگی و زندگی و درد و نان رو همه با هم به یلدا می گذرونم... یکم دیماه نود!  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 2:46  توسط شهره  | 

خوبه بعضی وقتها از ته دل به خاطر بیاری که چطور عمرت رو با روپوش سفید گذاشتی دراختیار یپت و اشتباه ساینتیفیک وپیپیر از دست رفته و فقط بعضی وقتها برای بقیه وقتهای فنا شده با گوگل ترنسلیت ببلاگی و به همه استینرها و سلوشنهای تاریخ گذشته لعنت بفرستی و اشکاتو سرازیر نشده قورت بدی تا مبادا بت بگن دپرس!

کاش میشد جان از کف داد بدون اینکه کسی سراغتو بگیره... ی‍کی از لایه های درونی وجودم تصمیم به مخفی شدن و محو شدن از روزگارو داره... دیس اپیر می شویم در آرزوی رستگاری عظیم...وای از آسمان بی انگیزه  ‍که به نام من دیوانه قرعه امانت رقم زد ٬بدون هماهنگی قبلی...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 18:59  توسط شهره  | 

خب مدتهاست که لزومی برای نوشتن خاطرات هم نیست و اما این یک خاطره نیست یا حتی لحظه ای برای یاد آوری... ولی خب یک ویزیتور رهگذر بود که بی مقدمه نازل شد و به انگلیسی بم گفت : "تیک ایت پوزیتیو! " می رم که داشته باشم رسوب تجسم مثبت نفس کشیدن را در استخوان های سر شانه. بلکه کسی از بالا خواست که من بازیگر خوبی باشم در جهت زایل نشدن اقبال انکار نشدنی! باشد که رستگار شویم همچنان....خستگی گاهی وقتها نشانه صادر می کند....با ترقوه بی رمق چه کنم!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 18:20  توسط شهره  | 

این صفحه تلخ گرفته است... تا اطلاع ثانوی سیاه است................................. خالی
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 6:25  توسط شهره  | 

از ماست که بر ماست... امان از ماست تلخ کپک زده سی و اندی ساله. زنجیره زمان دور قلبم از هم دریده. وای از ماست تلخ کپک زده راه های دور . خیلی دور..... گسست عهد مودت .... خودآزاری خرمنی چند...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 2:10  توسط شهره  | 

اینهم از  در بستن و نشستن و فرو رفتن و بازم دست و پا زدن ...
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 1:46  توسط شهره 

یکی شاید اونور ابرا.. یکی باید اونور آسمون... دلم باید به کی ... به کجا آروم بگیره... همه ستاره ها پشت ابرا ... بارونه... باید پر زد و رفت...
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 4:15  توسط شهره  | 

همون صفحه. همون کوچه همون رنگ... همون شبهای تا صبح بیدار و همون قصه... ایکاش زودتر از درد و دندان می شد گذشت... تا فردا...

پ.ن: دارم شب نوشته رو می خونم. کاری که چند سالی هست دیگه انجام ندادم. می رسم به آرزو نوشت چندم... به آرزوم رسیدم تا نیمه.. از یازدهم خرداد تا یک شبی در آبان . سوم آبان. سی و هفتمین سالی که ازش گذشته.آرزوهامو توی دلم نگه می دارم وتکرار می کنم برای هر دو تنها تکیه گاه زندگیم... با لبخند تا همیشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:34  توسط شهره  | 

از خالی سر انگشتها برای نوشتن تا خالی ته دل از امروز و فردا و هر روز و نبودن... ترس!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 16:41  توسط شهره  | 

رستگاری به شدت می خراشد روزهای فردا و ماندن ها و نرفتن ها و رفتن ها و تحصیلات عالیه و زندگی زندانی من را. به شدت .. به شدت ... صبوری خفه نمودم....
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 12:58  توسط شهره  | 

ایستاده ام با شانه های فرو افتاده و بی خیال. و اما نفس گیر کرده تا ته خود  استخوان... برای ثبت یک اسم روی چهار تا پیپر نا قابل و یک عمر قابل و یک لقمه نان و دردو هزار فرسنگ دوری تا ابد... با این حال برای همه این نفرین های از پیش آرزو شده ٬ یکی یکی نفسهام  شده شکر نعمت! " که هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات! " ( به یاد زمان شعر خوردن شاعر کهنه این صفحه)

یک بار دیگه در خلاء بین جواب مثبت و منفی سلولهای مغزم از هم گسسته می شن. تا اینکه بفهمم دلم کجا قفلم خواهد کرد!!!! نیازمند یاری پر مهر نارنجی شما....

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 0:47  توسط شهره  | 

اولین پرزنتیشن دانشگاه " افسردگی در هنرمندان " بود.تا جایی که من از توی پیپرها فهمیدم کسی نتونسته بود اثبات کنه که این افسردگیه باعث می شه هنرمند باشن یا اینکه چون هنرمندن افسرده می شن! زندگی می گذره به طرز خفه کننده ای! یه جایی می رسه که می فهمی دور چشمهات چین خورده و حساب تعداد مو های سفیدت از دستت خارج شده و مقدار غذایی که هر روز می خوردی و هنوز می خوری دیگه واسه سوخت و سازت زیاده. یادت میاد که کم کم باید حواست باشه چی می خوری. کجا می ری . کی می خوابی ....باشه دیگه هرچی !  خواستم بگم پیر شدیم اندر خم یک کوچه و دست و پا روی  کف دریاچه خوشبختی خودت خواستی و خودت کردی و تو می تونی .... و هنوز فقط وقتی می نویسی که اشک از چشمات روونه و دلت تنهاست...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 23:17  توسط شهره  | 

چند بار دارم با خودم تکرار می کنم که" یادم نمیاد آخرین بار کی نوشتم"! ازون می رسم به این که یادم نمیاد آخرین بار کی این جمله رو نوشتم... هر چی هست. در زیستن خارج از زمان و مکان  این حرف غیر منتظره ای نیست. خلاصه که یادم نمیاد آخرین بار که نوشتم کی بوده. شعر دیگه از سر انگشتام حسابی پریده. شماره چشمام نمی دونم چند شده و یادم نمیاد چند روزه که دندون عقل راست پایین داره می زنه بیرون...

... و من به همه این نفرین های زندگی عادت کرده ام.

  ولی هنوز خونه بدوشی نفسمو می گیره. چشمامو خیس می کنه. واسه نوشتن وقت نبوده ولی الان باز نوشتم برای ثبت در تاریخ ٬که یک سال و دو روز از پروژه ردوکس گذشت و  لند لرد عزیز هم منو با میس آندرستندینگ غافلگیر کرد.

 نمی دونم یادم می ره یا نه ولی گذشت آنچه باید می گذشت و خواهد گذشت آنچه باید گذشت.گذشت. خیلی سخت گذشت...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 2:41  توسط شهره 

اصلا هیچ میدونی چند تا "دلم می خواد " توی دلم تلنبار شدنو گندیدنو کوه شدن پشت همین یکی یکی نفس هام. می دونی چند تا لبخند خیس خورد پشت یکی یکی گریه هام هر روز روزی سه بار چهار بار چند بار. می دونی چقدر دارم می گردمو توی تاریکی چنگ میندازم . می دونی کجای زمین دارم با آبشش نفس می کشمو کسی نباید بفهمه! بی خود نیست که حالم درحال تراوش به بیرونه اگه ولش کنم.

اینارو دارم می گم که بلکه پیشگیری از خود کشی بشه...شکلاتا تموم شدن  بیشتر ازین چیزی دم دستم نیست...

پ.ن ۱:ما آزموده ایم درین شهر بخت خویش. مولتی ویتامینم جواب نمی ده بیش ازین

پ.ن ۲: پایی واسه رفتن نیست. نه هوایی نه بالی . نه جایی . نه دلی . کسی اهل رفتن نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 2:9  توسط شهره  | 

اما افسوس تورو خواستن دیگه دیره

اما افسوس با نخواستن دلم آروم نمی گیره

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 2:32  توسط شهره  | 

همیشست که اعداد و ارقام رو سپرده ام به همون جایی که باید ثبت می شدن. از حساب بانکی گرفته تا تاریخ تولد. باید به زور خودمو گوشه دار می کردم. دابره ای که به زور باید توی همین مربع بی روح جا می شد تا بتونه با مستطیل بزرگ جامعه چفت بشه. هر چی نگاه کنی چاره ای جز این هم نبود. هیچ گریزی هم ازش نبود. باید یاد می گرفتم جایی که نوشته ده ماکرو لیتر هر جور که  باید می شد همون ده ماکرولیتر. نوشتن تعطیل شد٬ باید گوشه دار می شدم.... هزار بار افسوس که کم کم دارم مربع کاملی می شم. می دونم قدم بعدی مستطیل شدنه ولی فعلا در گوشه اعداد و تاریخ تولد و میزان خطوط صورت و اضافه وزن و روزهای باقی مانده و ارقام ثانیه ها و اعداد باقی مانده در حساب بانکی و ....آآآآه های کشیده و نکشیده گیر کردم. دلم برای خودم ٬ صدای دایره های آبی پاک تنگ شده. مدتهاست که تنگ شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 2:48  توسط شهره  | 

یک روز بعد از ظهر خودتو به زور جا می دی گوشه آشپزخونه طبقه چهارم ساختمون دهم. هم کریدوریات بت یادآوری می کنن که بخوای یا نخوای اینجا خونته. با خودت  می گی چه جوری؟ دو سال؟

 دوروبرتو نگا می کنی . چشمات عادت به رنگ مشکی رو می ده به آسمونی واقعا آبی و درختای واقعا سبز . چند ماه بعد پاییز و رنگ و زیبایی رو می بلعی و کنج دیوار می شه تنها تکیه گاه ...

بعد از سه سال یه روز بت می گن فقط دو ماه ... با خودت می گی چه جوری؟ دو ماه؟

دورو برتو نگاه می کنی.آسمون وافعا آبی و درختای واقعا سبز و کنج دیوار که هنوز تنها تکیه گاه... تنها تکیه گاه.

 چه جوری؟ دو ماه؟

"دل نیست کبوتر که چو بر خاست ٬نشیند"

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 0:36  توسط شهره  | 

طولانی ترین شبهای سال به حافظ و فردوسی و انار و هندونه گذشت. طولانی ترین روز عمرم به اشک گذشت در بیمارستان. و استادی که بلد نبود نامه بنویسه!

ماست توت فرنگی و شکلات. ژنتیک پزشکی و وبلاگ مرده... مید سامر ۲۰۱۱

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 23:30  توسط شهره  | 

وه که چه بی معنی خوشبختم!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 2:52  توسط شهره  | 

دستانم همه آسمان شد.

 به دعایی که هیچ نداشت جز عمر از یاد رفته. جز زمان از دست رفته.

آسمان همه زمان از دست رفته شد.

 غربتی که زودآشنا شد. زود از دست رفت. آسمان همه غربت بی پایان شد.

دستان همه غربت بی اندازه شد.

شعر بی نقطه و دعای بی عین. از من هیچ نماند . بیش ازین مرثیه ای بر آسمان نیست...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 17:30  توسط شهره  | 

به دنبال یافتن بهترین پیشنهاد PhD position  برای cancer researchهمین نزدیکی ها. فقط خیلی وقت ندارم. لطفا به زودی!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 3:33  توسط شهره  | 

مدتهاست که خانه ام روی زمین است. هیچ چراغی دیکر از پشت پنجره های تا سقف رسیده خانه ام روشن نیست. همسایه ها همه خوابند و من هر شب و هر روزم را در کس دیگری زیسته ام.  زیسته ام و نفس کشیده ام. روزها را هر صبح با لبخندم قورت داده ام. لحظه  لحظه های امروز زندگی کن را با هر نفسی تقریر کرده ام.  هر فردا را روی تن لرزان عقربه های ساعت فراموش کرده ام و در فاصله سکوت تیک و تاک ها انگار قرن ها زیسته ام. خارج از زمان. از روی پلها هر روز گذشته ام . ازکنار درختها گذشته ام  به هر دانه برفی خندیده ام . یکی یکی خطوط صورتم را به باد بخشیده ام و باز هر روز را در کس دیگری آرام زیسته ام٬ زیسته ام ٬زیسته ام. خارج از مکان.

سه سال گذشت. بیست و هشت٬ بیست ونه٬ سی... خارج از زمان. خارج از مکان... و همچنان انتظار حلقه سنگین حلقم و بغض نا تمام من برای کسی که  حتی  تمام بودن ملزومم به او هیچ لحظه ای از کمال بزرگیش را پاسخی نیست. هرگز. بغض نا تمام من برای بی تابیش . برای نا توانیم ...

پ.ن۱:دلتنگتم تا بی انتها. هرگز نمی توانم  جواب محبتت باشم . آرزو می کنم به زودی ببینمت و همه باز  هم خوشحال باشیم برای سالها ....آرزو می کنم

پ.ن ۲:ساعت مثل باد می گذره و من حتی ۵ خط نخوندم. سه ساعت گذشته و هنوز روی صفحه سوم توی اسم پنجمین فاکتور ترانسکریپشن دارم نفس می دم. می خوام زمان رو نگه دارم بلکه بتونم این سیصد صفحه باقی مونده رو آرام آرام  بخونم ...

 پ.ن ۳:می گه شاید باید یک سال دیگه تحمل کرد! می خوام صبح که از خواب بیدار می شم همه این روزها و سالها گذشته باشه... 

پ.ن۴: اینم از بازی چرخ  فلک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 4:56  توسط شهره  | 

-نوشته خصوصی برای یک نفر

اونجایی که تو هستی شاید هنوز روزش نرسیده باشه اما اینجا بیشتر از یک ساعته که از موقش گذشته. قصه ها و شعرهام اینقدر کوتاه شدند هر روز هر شب که چیزی ازشون نموند. مهم نبودن شاید اما اینجا یک گوشه ای از دلم هست که می تونه هر سال واسه تو بنویسه و به یاد بیاره بودن و بودن و بودن  تو رو. دلم برات تنگ شده و می خوام هر چه زودتر پیشت باشم ...

 تولدت مبارک

+ نوشته شده در  جمعه ششم خرداد 1390ساعت 3:51  توسط شهره 

برای آمادگی آخرین امتحان مرخصی گرفته ام. زیاد بازیگوشی می کنم شاید به اندازه  در رفتن خستگی همه سالهایی که کتابهای دبیرستان روحم رو تکه تکه جویدند و من هی تست زدم و تست زدم و تست زدم ... هنوز کابوس شبهامه " کنکور" بعد از چهارده سال! کنکور هنر  یا علوم تجربی هنوز بعد از چهار ده سال!

دوازده سال پبش یک کتاب قرمز با عکس نصفه سه تار و سبک ویژه وزن خوانی یک کلمه از اعتماد بنفس رو به زوال امتحان عملی نوازندگی رو به من برگردوند. به جای تار ٬کمانچه همسفرم شد تا هنر های زیبا. منظمی ساز زدنمو نپسندید استاد به موقع بهم درس نداد و مولانا جسارت رها کردن  و رها شدن بهم داد . ولی همیشه علیزاده بود با کتاب قرمز آموزش سه تار ناجی رهایی از یک جلسه عملی کنکور ... دوازده سال گذشت . بیست و یک می! یک گوشه دیگه دنیا ٬ یک آدم دیگه٬و صدایی که نفس می گرفت و علیزاده بازهم ناجی رهایی از یک امتحان دیگه.  هنر یا علوم تجربی ؟هیچ کس نمی دونه ... هیچ وقت نمی دونه ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 3:39  توسط شهره  |