قلبم به تپش درد
این هم رخ بیرنگ همه شبهای بی خانه
-بی کجا. نه نا کجا!!!! شاید نا کجا...کجا؟
قلبم به تپش درد
این هم رخ بیرنگ همه شبهای بی خانه
-بی کجا. نه نا کجا!!!! شاید نا کجا...کجا؟
زیر بارون با چتر بازی می کرد.. می شه بال زد تا آسمون همیشه روشن این روزا... مید سامر رو تبریک گفت... اما من دیگه اینجا نیستم...
برای خانه!!! اما این خانه اون خانه گم شده نیست...
الون هم رفت. داشتم صداشو می شنیدم. موهام خیس بود. نمی دونستم داره می ره. رفتم توی آشپزخونه. روی یخچال یادداشت گذاشته بود که شهره ممنونم برای پیاده روی ها ... اشکم در اومد. ازین زود هایی که بی هوا دیر می شن... از همه این اومدن ها و رفتن ها. برای همه خداحافظی ها. اینکه به چه زبانی حرف بزنی جه فرقی داره. اینکه کجای کره زمین نفس می کشی چه فرقی داره.و اینکه چقدر اشک بریزی چه فرقی داره. اینکه کجا بودی کجا می ری. اینکه آفتاب باشه یا ستاره ... بهار باشه یا زمستون... دلم برای خودم تنگ می شه...
-وقتی از اومدن و رفتن دلت درد می گیره... نه اینکه گله ای باشه!
زندگی رسم خوشایندیست
بچه بشین درستو بخون!!!!
امتحان می دهیم. همچنان!!!زنده باد نوروساینس!
-گمانم کلا مهاجرت پدیده خوشایندیست. همسایه هام هم منفجر شدن. ساعت ۶ صبح دارن مراسم ده شب رو به جا میارن. ما همگی منفجر گشته ایم خودمون خبر نداریم.
- من اصلا دلم می خواد از خودم بنویسم. حالا شما هی از اتفاقات روز بنویسید! یه موقع کامنت هم نذارید ها! ما که به کل منفجر گشته ایم.
هاااااااای مهاجرت رسم خوشایندیست. دیگه به گلدون و خاک و بنفشه و سنبل و هفت سین هم فکرنمی کنیم. شما بگید همون کون فیکون گشته ایم!
سر انگشتام دلش می خواد شعر بنویسه. چشمام همش داره از مناظره و انتخابات می خونه. و گوشام همش صدای بارون می شنوه. قلبم بد جوری داره شعر می گه. ولی صداشو نمی شنوم. ماییم و خستگی و آواز و عشق. این وسط شما بگید امتحانو چه کار کنم!
پرفسور مولانا از انفجار بزرگ می گفت.بیگ بنگ. بعدش سیاه چاله و زمان. اینکه بعضی وقتها زمان کش دار می شه. شاید مثل این روزهای شما. برای من ساعتها طولانی اند. اما روزها...؟ بگذریم که شبی در کار نیست اما خیلی زود می گذره. خیلی. دو هفته دیگه همه چیز آروم می شه. انگار که بازم هیچ اتفاقی نیوفتاده. هیچی.واقعا هیچی.من امروز باید شعر می نوشتم...
اینکه یکی داشت می رفت من دلم لرزید و گفتم خب حالا که داره میره منم برگردم توی زیر زمین خودم و همونجا با همون کتابای صد سال پیش که خوندمو نخوندم خودمو بکشم. گفتم باز بر می گردم توی همون زیر زمین می شم همون به به چه دختر نازنینی. یا بعضی وقتها واه واه تو چرا اینقدر دیوانه ای. یا بعضی وقتای دیگه تو زنده ای؟ یا مثلا" چرا پس"؟ چند بار خواستی تا حالاخود کشی کنی؟ هی هر بار که هر کسو می دیدی! خلاصه داشت می رفت. منم گفتم باز باید بر گشت توی همون زیر زمین. یا این که بزنی بله بگی ... بعد بشی باز همون به به چه عروس نازنینی! باز بری توی یه زیر زمین دیگه و خدا میدونه دیگه اونوقت چی از آب در میومدم! خب بله اتفاق ساده ای نبوده انگار. که یه دفه همون روز صبح که داری خودتو با زیر زمین و به به و یا شاید واه واه با بالش و رختخواب خفه می کنی ٬ خبر برسه "قرعه فال به نام منه دیوانه زدند" ( این جاش بود که می گم اتفاق ساده ای نبوده ها ) آهای می خوای بری یا نه؟ ... منم با چشمای بسته بگم آره. شما هم فهمیدید دیگه نه؟ اینکه جسارت هیچ جور خود کشی نداشتم هیچ وقت ... برخلاف قیافم هیچ وقتم بهش فکر نکردم. ( حداقلش اینه که الان چیزی یادم نمیاد!!! فکر کنم زیاد دروغ گو نیستم!!!) اما کی می دونست اینجا که برسی شدی فقط برنده خوش شانس فراموشکار . یادتون میاد قبلا هم نوشتم که چه جوری هر روزمو با چشم بسته گذروندم. چه جوری هر روز صبح که بیدار می شدم هزار بار باید یادآوری می کردم" یادم نره امروز هم باید بگذره" که من زودتر برگردم خونه. اما ... اما...
اما توی این روزا و البته توی همین شبای روشن ٬که برای همون باور بودن٬ دنبال کسی باید٬ جایی باید ٬ دارم می گردم ٬به این نتیجه رسیدم که بیدارم. خیلی هم بیدارم. به این نتیجه رسیدم که این جناب خورشید به موقع به فریاد من رسیده. این که این اتفاق که اتفاقا اتفاق ساده ای نبوده این که این جوری یه دفعه سر ازین گوشه دنیا در بیارم. که یه دفعه خورشید اینقدر ممتد بتابه توی همه شبهام. من بشم شب بیدار روز نویس و اینقدر بی هوا همهء انتظارو که توی آیینه منجمد شده بودو بسپارم به خورشید و فقط یک نفس درس بخونم و بشم به به چه دختر نازنینی ٬ اصلا اتفاق ساده ای نبوده... خواستم بگم....( حذف شد.... ببخشید)
خواستم بگم خب آره اتفاق ساده ای نیست ولی اتفاق قشنگی می تونه باشه وقتی از همه دلتنگی هات و نفس نفس زدنات می بری!!! یه روز فکر کردم کم آوردم دیگه. بیشتر نمی تونم بشم هق هق پشت پنجره از راه دور. هی بگه بسه دیگه اینقدر گریه نکن.آره شاید اتفاق بدی نیست که ببینی همون مغناطیس بزرگ تورو چسبونده به جایی که هستی.تور و کشونده تا اول جایی که باید بوده باشه... باشه نگاه می کنم. با چشمهای باز ٬و باور می کنم. جایی رو که هستم. شبایی رو که ندارم. روزایی رو که شده عجب قصه هایی. قصه های خوب برای بچه های خوب دور از خانه.
زنده باد امتحان ۸ جون و بریدن از دلتنگی که بازم شدم شب مره نویس! ( می گم اصلا بیاید یه اسم تازه برای شبای روشن بذاریم من هم تکلیف خودمو بدونم بگم شب یا بگم روز!)
۲- خیلی وقته می خواستم یه چیزایی رو بنویسم. گذاشته بودم امتحانم که برگزار شد بعدش بیام با خیال راحت بنویسم. اما بازم دو پست قبل نوشتم که سندرم امتحانه کاریش نمی شه کرد. می خوام بدونم اونایی که وبلاگ ندارند توی این دوره ماراتن امتحان چکار می کنن واقعا.
۳- آها یادم اومد. اینو صبح توی خواب فهمیدم که " چقدر این ساختمون هامونو دوست دارم. دوتا در داره هیچ وقت کسی رو پشت در جا نمی ذاری. حتی اگه رهگذر باشه از یه در میاد باهات تو ازون یکی می ره بیرون. ... بگم که یکی از دلایل موندم تو این ساختمونا همینه!... آقای استاد خیلی خوبه که ساختمون دوتا در روبرو هم داشته باشه که هیچ وقت کسی پشت در جا نمونه!!! ( نظرتون رو حتما برام بنویسید. با تشکر)"
۴- این روهم صبح توی خواب فهمیدم که خیلی وقتها با وجود همه مقاومتی که برای حفظ یا رسیدن به خواسته هات ٬ به سختی به خرج می دی٬ با وجود همه خط و خطوط و چهارچوبی که واسه خودت می سازی و بعضی وقتها خودت رو می کشی که همه چیز اونی باشه که تو می خوای ( با جبر و اختیار قاطیش نکنید.حرفم چیز دیگه ایه!!!) یه جاهایی هست که یه دفعه می بینی با چشم بسته ازش گذشتی. یه دفعه احساس می کنی که انگار واقعا هیچی ندیدی هیچی نشنیدی. الانه که داری می بینیشون. اون اتفاقات خاصیت آهنرباییشون خیلی قوی تر از قدرت مقاومت تو ه . پس چشمات که باز شد باورشون کن . درست نگاه کن. با همه قلبت احساسشون کن. خب همه زندگی ازون اولش که این جناب "دی. ان .ای" و کوروموزم ها دارن بوجود میان بدون وجود "آ. ت .پ" و همون انرژی ممکن نیست. پس بی جهت با این مغناطیس مبارزه نکن . آ.ت.پ ...آ.ت.پ!!!(خب من تحت تاثیر کورس آخرم هستم هنوز...)
۴- اصلا اومده بودم اینو بنویسم.
سر اومد زمستون....
نه اینکه بهار اومد ها. همون سر اومد زمستون. از همون موقع که آرش توی یورویژن مسابقه داشت. تا روز آخر مسابقات و احساسات ایرانی بودن بر انگیخته شده . یا همون روزی که رفتیم کلاس رقص و چهارتا ایرانی بودیم زودتر ازون پیرمرده که بلوز سفید پوشیده بود خسته شدیم و زدیم خونه به آهنگ ابی و موسیقی خودمون٬ می خواستم اینارو بنویسم. تا بعدش که این آقای شاهین جعفر قلی اومد بریتین گات تلنت و ما باز مثه اون دفه که به آرش رای ندادیم. خیانت مرتکب شدیم و زد عاشق شان اسمیت شدیم . همش اومد بنویسم که هنوز دارم مقاومت می کنم. هنوز می خوام مواظب باشم . هنوز ... هنوز ...هنوز مواظب باشم که چی هستم. کی هستم. کجایی هستم.یه روز یک آقایی به من یادآوری می کرد که حالا دیگه شهروند جهانی هستید!!!!( گرچه من هنوزم دارم به حرفش می خندم چون..) خدارو شکر از جهان که هیچی نمی دونیم .آخرین بار که کره جغرافیایی رو دست معلم دیدم اول راهنمایی بودم!و... حالا همه این حرفا به کنار می خوام بگم وقتی حرف٬ حرف نت و موسیقی و هنر باشه ٬ اینکه کجایی هستی واسه من چه فرقی می تونه داشته باشه!!! همیشه با خودم می گفتم یعنی چی " وقتی سخن از گفتن باز بمونه موسیقی آغاز می شه"!!! حالا می تونی بفهمیش( سلام دکتر ). خلاصه که این روزا من عاشق سر اومد زمستون شدم. عاشق خود خودش. شده زمزمه خواب و بیداری. همین!
۵- موقع رقصیدن به پاهات نگاه نکن. توصیه های ایمنی رو جدی بگیرید!
۱. ۲ ۳ ...۱.۲ ۳
آخر یاد می گیری که توی مربع زندگی کنی . هیجان انگیزه .نه اصلا لازمه که بعضی وقتها توی زاویه نود درجه گیر کنی . چشمتو باز کنی ببینی و باور کنی که زندگی می تونه ۹۰ درجه با دیروزت فرق داشته باشه. ( می خواستم از یه نوشته قدیمی بنویسم ... باید بگردم توی آرشیوم پیداش کنم. بعدا اضافش می کنم اینجا... فعلا تا همین جا کافیه!...) برای زندگی می شه عاشق مربع بود. برای شنیدن عاشق دایره!... ۱.۲ ۳... ۱. ۲ ۳ ... این ریتم زندگیمه این روزا. از ۶. ۸ بهتر جواب داده فعلا!
- شبی برای نوشتن موجود نیست در حال حاضر. دنبال خورشید بودم از پنجرم بیرونش کنم ولی اون منو از خواب بیرون کرده فعلا. زمان گم شده. حسی به ساعتها ندارم. برای شب زنده داری مثه من مرگه. وقتی شب نباشه. به کسی نگید اما با همه این حرفا " این سپیدی تابستون " خیلی بهتر از اون "سیاهی زمستون" ه...
فکر کنم خوابم میاد. بازم به کسی نگید!!!!
معذرت می خوام اما گمانم بازم سندرم کهنه امتحان عود کرده!!!!
پشت پنجره آخر دانشگاه ابرارو نگاه کردم و و دلمو گذاشتم روی صدا و گفتم عزیز دلم تولدت مبارک...
چهارمین بار اینجا دارم برات می نویسم که عزیز ترینی. عزیز ترینی عزیزترینی. تولدت مبارک. باز دارم می نویسم همه آسمون و آبی بی پایانش فقط پیشکش یه نگاه تو ه. می دونی امسال آسمون بزرگتره از فاصله اینجا تا اونجا که نه می شه شمردش نه می شه فهمیدش. داشتم واست می نوشتم همه امروز رو اما خب نشد زودتر بیام ... شیرین عزیزم. عزیزم عزیزم.
دلتنگ می شیم. بغض می شیم. می باریم. دلمون پر می زنه برای همدیگه. باز اشک می شیم . می باریم. چه کار کنیم که آسمون می خواد خودش تنها مارو ببینه.
اون کتاب آبیه رو بخون... "موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست. وطن آدمی تنها در قلب کسانیست که دوستش می دارند..." اینو هر روز واسه خودم خوندم. توی قلب منی. می دونم منم اونجام. خیلی دور نیستیم. بیا امسالم بغض و گریه ممنوع تا سال های دیگه . هر جا هستم با منی چون توی قلب منی.
تولدت مبارک عزیزم عزیزم عزیزم.
"شعر من رنگ آسمان شد
همه پیشکش یک نگاه تو...."